تو را بس زلالی دوست دارم تو را بی از مثالی دوست دارم اگر چه شاخه گلی هم ندارم تو را با دست خالی دست دارم
با عاشق شدن و محبت کردن می توان شیطان را از قلب بیرون کرد (تنسی ویلیامز)
دیشب فرشته ای اومد به خوابم و گفت گل یا پوچ ؟گفتم گل .دستشو باز کرد و عکس تو رو بهم داد
زندگی عشق است افسانه نیست انکه عشق را افرید دیوانه نیست عشق ان نیست که کنارش باشی عشق ان است که به یادش باشی
کلاس عشق ما دفتر نداردشراب عاشقی ساغر ندارد به او گفتم که عاشق تو هستم هنوزم آن با وفا باور ندارد
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الف بای دوست داشتن را برایت تکرار کند و من از او رسم محبت بیاموزم
آنجه را که دوست داري بدست آور وگرنه مجبور ميشوي آنجه را که دوست نداري تحمل کني .
با تمام وجودتقدیم به عشقم
حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی... من نگاهت کنم و تو تو چشام عشقو ببینی... اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده... اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده...
فقط کسانی معنی دلتنگی رو می فهمند که طعم وابستگی رو چشیده باشند...

اگه تورو خواستن اشتباهه ... اگه باتوبودن اشتباهه ... اگه عاشق توبودن اشتباهه ... اگه واسه تومردن اشتباهه ... پس توبهترين و قشنگترين اشتباه زندگي من هستي
باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشم مرا جاری کرد
.jpg)




تو اي مادر که يک عمره دلت با غصه دمسازه
لالايي هاي تو مادر منو به گريه ميندازه
مادراي معني ايثارتوگل باغ خدايي
توي روزگارغربت باغم دل آشنايي
مينويسم ازسرخط مادراي معني بودن
مينويسم تا هميشه توئي لايق ستودن
آسماني پر از ستاره، دشتي پر از گل،
تقديم به آني که بهشت زير پايش جا دارد
به مادرم...
که مهرش تا ابد در دلم جاي دارد.
تو بهترين گل، ميان شهر گلهايي
تو رنگ آفتابي،
شب که مي رسد، مثل ستاره،
گوئيا مهتابي
مادر خوبم، روزت مبارک
مادر اي معني ايثار تو گل باغ خدايي
توي روزگار غربت با غم دل آشنايي
مينويسم ازسرخط مادر اي معني بودن
مينويسم تا هميشه توئي لايق ستودن

مي دانم روزي با تن خسته و خيس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهاي
چشمم فرود مي آيي در ميان انبوه مژگانم ميزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم
را براي هميشه مي بندم تا ديگر دوريت را حس نکنم

نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی! حرف نمی زنم ....
چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی! نگاهت نمی کنم ......
چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی! صدایت نمی زنم ..... زیرا اشک های من برای
تو بی فایده است! فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ
وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن
اي کاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشکيباست



